![]() |
![]() |
|
| شخصی |
|
سلام سامی جون
من نتونستم روز تولدت بیام برات بنویسم و........ امروز با تمام وجود می گم دوست دارم و۴/۲/۷۱ روز تولدت رو با ۱۷ شاخه گل رز به تو عزیزم تبریک می گویم ان شاا... ۲۰۰۰ ساله بشی عزیزم قربونت زهراtnt |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:13 توسط زهراtnt |
|
|
امروز ۱۸/۲/۸۷ است و من اومدم یه سری بزنم و برم دلم واسه همتون تنگ میشه بعد از امتحان ها با مطالب با حال می یام
امروز تو مدرسه روز خیلی بدی برای ما دختران بد(زهرا تارا بهاره فاطمه و..)و هیچ وقت از یادمون نمیره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:8 توسط زهراtnt |
|
|
اي خدا خودت اخروعاقبت اينهارو بخير كن ! من واقعا موندم ما دانش آموزيم يا سرباز؟................... امروز صبح خدا رو شكر از ورزش و سرود همگاني خبري نيست! و ما خوشحاليم ولي نه انگار اين خوشي زياد دوام نداره! امروز (زيارت پر فيض عاشورا )داريم و من و تارا وبهاره و نجمه مثل بچه هاي خوب ميريم و مي شينيم و به زيارت عاشورا گوش مي ديم ! ولي يك لحظه فكري به سر من ونجمه زد وباهم گفتيم كه كفش بهاره رو قايم كنيم. نجمه يك لنگه از كفش هاي بهاره رو قايم كرد! حالا ديگه زيارت عاشورا تموم شد ومي خواستيم بريم كلاس كه بهاره داشت دنبال كفشش مي گشت و مي گفت كفشم نيست و من ونجمه هم زير لبي مي خنديديم! بعد من اومدم پيش بهاره و گفتم معلوم نيست كدوم (..........) كفشتو برداشته! وتا 2.3 دقيقه همين جور طول كشيدكه ديگه بهاره از بند هاي قرمز كفشش كه پشت ديوار چشمك مي زد تونست لنگه گم شده كفشش رو پيدا كنه! حالا رفتيم سر كلاس امتحان داشتيم ولي ............... ناگهان يه صدايي(بويي) از پشت در كلاس اومد و صداي(كاسه هاي اش) بود ! واي امروز هم اش داريم ما ديگه اصلا خودمن رو جز دانش آموزهاحساب نمي كنيم ما ديگه سربازيم مي خواين بدونين چرا؟ 1. اولا چون اش كه بهمون ميدن 2. ثانيا چون مثل سربازها هرروز بايد حركات رزمي و ورزشي انجام بديم 3.چون براي درس امادگي همه ي حركات مخصوص سربازها مثل (به چپ چپ و.........) رو هم كه ميريم 4.تازه مي خواين چند روز ديگه هم كار با اسلحه و........ بهمون آموزش بدن حالا شما بگيد ما از سرباز ها چي كم داريم؟ حالا اينهارو ول كنيد اش رو بچسبيد ما نفري سه تا كاسه اش برداشتيم ومشغول شديم وتازه يكي از كاسه هاي اش سرازيرشد وريخت روي عاطفه وتا 15 دقيقه مي خنديديم! حالا ديگه امتحان داشتيم امتحان رو هم داديم وديگه اين جاي قضيه جالبه! زنگ تفريح توي حياط مدرسه با يه پلاستيك پراز ميوه و اومديم اب كرديم توي پلاستيك و ريختيم روي بچه ها خيلي حال دادوفقط كارمون خنده بود! زنگ دوم حالا ديگه رياضي داريم (روز پس از فردا )امروز غائب بود فقط (مبارك و بامزي و لوك خوش شانس) بودند كه مايع خنده ما باشند! اخي اين جاي داستان ديگه گريه اوره خانم رياضي داشت درس مي داد كه با سر رفت توي تخته و خورد زمين و واقعا دلم براش سوخت خيلي گناه داشت البته با كمي خنده بلند شد ! زنگ رياضي هم به پايان رسيد و باز همگي جمع شديم و ديالوگ جديد(بچه كوني بچه كوني قطره رو امشب بچه كوني)البته با كسره زير(ب) همه رو سر كارگذاشتيم واقعا كه حال كرديم ! زنگ اخر هم خانم برامون صحبت كرد و..... ديگه رفتيم خونه تا ساعت 2 كه كلاس داشتيم با بهاره و نجمه رفتيم در مدرسه و كارمون خنده بودتا ساعت 5وديگه .......... باي قربونتون زهرا (tnt) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:15 توسط زهراtnt |
|
|
امروز صبح با صداي مامان از خواب شيرين بيدار شدم ! اماده شدم تا به سوي سراي (علم و خنده) برم ! در مدرسه دو تا انسان(بهاره و تارا) در مدرسه ايستاده بودند! همگي زود مغنه ها رو اورديم جلو ورفتيم توي مدرسه طبق معمول(سرود ) داريم ! ديگه چيكار كنيم بايد بسوزيم وبسازيم.................. نماينده بچه هارو از روي قد ميزاره توي صف ولي.......... ما طبق معمول بي خيال مي شيم وهمگي ميريم اخر صف (البته به خاطر خنده)!....... حالا ديگه صداي ضبط صوت غراضه مدرسه بلند مي شه ! ما هم چون (................) ايستاده الكي لب خواني مي كنيم! حالا وسط شعر با (تارا) شعر (مهربون من همه جون من............) رو مي خونيم و مي خنديم ! بعد از 35 دقيقه حالا (خانم ...........) با حركاته مسخره اش مياد و نوبت تمرين ورزشي براي مسابقه است! بازم (..............) مياد و بالاي سر ما مي استه.............. ما هم الكي از خودمون حركات موزون در مي اوريم ............. حالا ديگه خانم ميره و موقع عشق و حاله................ همگي با اهنگ ضبط صوت شروع مي كنيم به رقصيدن و خنده كه يهو...................... بهاره خورد زمين و ما همگي روي بهاره افتاديم وفقط خنده و خنده!................... حالابعد از 60 دقيقه فكر كنم مي خوايم بريم كلاس........... زنگ اول............(پرورشي) همگي اومديم كلاس وخانم براي 15 دقيقه گفت جزوه بنويسيد و 15 دقيقه تمام شد و بقيه اش ............ وقت ازاد......... من (زهرا) با يه تفنگ پلاستيكي كوچيك........................ بهاره با يه كيف ابي اينه دار كه عكس هاي خانوادگي توش بود..................... نجمه با يه مداد ( درب و داغون) كه هيچ وقت ازش جدا نمي شه....................... وتارا هم بايه تل قرمز كه هي در ميارتش و هي مي زنه تو مو هاش..................... همگي اخر كلاس مي شينيم و حرف هاي مسخره با ......................... خلاصه فقط مي خنديم و مي خنديم كه ديگه صداي بچه در س خون ها و خانم بلند مي شه! ولي بي خيال ................. زنگ دوم............(رياضي) الان ما همه مشغول اواز خواني و(خنده خنده) ............. هستيم كه خانم(.........) مياد و..........ديگه نگم بهتره ولي همين روزهاست كه ما ديگه همگي از دست رياضي سر به كوه و بيابون بذاريم! الان در اصل زنگ امار ولي ما الان رياضي داريم و........ همش رياضي حتي شبها هم خواب رياضي مي بينيم ! الان ديگه همه درست سر جا ها شون نشسته اند و .............. تا به الان كه خنده جرات نكرده از توي فكر و مغز ما بيرون بياد و روي لب ها مون سرك بكشه! طبق معمول خانم يه چند تا سوال ميده و ميگه بچه ها اين ها رو حل كنيد ولي(خودش حل مي كنه)! حالا ديگه هم نوبتي باشه نوبت خنده است !............. من با پام مانتوي شيوا رو خاكي مي كنم و با نجمه مي زنيم زير خنده و بهاره وتارا هم طبق معمول با ما مي خندند! حالا در گوشه كلاس فاطمه رو مي بينم كه داره ساندويچ مي خوره ! بعد من يه چيزي به تارا گفتم و اونم به بهاره گفت و همگي زديم زير خنده و بهاره روي زمين ولو شد ! حالا ديگه خانم شاكي ميشه و مي گه چه خبره؟........................ ما در حال خنده بوديم كه صداي دل نواز زنگ تفريح به صدا در اومد و زود همگي رفتيم توي حياط و بازم(خنده و خنده) زنگ سوم .......................(امادگي دفاعي) حالا ديگه همگي به سوي فروشگاه بزرگ (كارت پستال و بر چسب )خانم (............) مي ريم و ما قصد خريد نداريم و بازم براي (خنده) رفتيم اونجا! ديكه الانه كه خانم بياد وما با2تا3 دقيقه تاخير مي ريم سر كلاس!....... ولي واقعا من موندم امادگي دفاعي كه مال پسر هاست براي چي براي ما گذاشتند؟ حالا ديكه خانم مي خواد درس بده و شروع مي كنه ................ ولي كو گوش شنوا من دارم نقاشي مي كشم ! نگار هم داره مساله رياضي مي نويسه! بهاره داره درباره(.....) با تارا صحبت مي كنه!ژ من براي يك لحظه حواسم رفت پيش حرف هاي خانم كه مي گفت: پير مي شيد....... من به بهاره نگاه كردم و بهاره فهميد و گفت: ده سال بعد ما هم پير مي شيم و... من گفتم : اخي (پير زن ) ديگه پيش ما نيست و بهاره وتارا مثلر بمب تركيدند و زدند زير خنده...... ولي خدا را شكر ديگه خانم درس دادنش تموم شد و گفت كه من ميرم بيرون و صدا نكنيد بشينيد تا زنگ بخوره!........... ولي چشمتون روز بد نبينه همين كه خانم رفت بهاره رفت بالاي تريبون ومثل(............) مي كرد ! من هم اهنگ ميزدم و تارا هم مي خواند ! و رويا هم مي رقصيد! حدود 15 دقيقه بعد يكي از(بهترين .زيبا ترين و خوش صدا ترين صدا ها ي دنيا)يعني صداي زنگ به صدا در امدو ما رفتيم بيرون و بازم (خنده و خنده)..............
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:9 توسط زهراtnt |
|
|
سلام...
امروز حالم خوش نيست و فقط اينو نوشتم تاكساني...... كه سر مي زنن بي كار نمونن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:54 توسط زهراtnt |
|
|
با سلام خدمت همه دوستان عزیز ........ البته این سلام با بقیه سلام ها فرق داره چون امروز روز ولن تاینه ...... وامیدوارم که ( gf و bf هاتون ) کادو های خوبی بهتون بدن ..... پس ولن تاین بر همگی مبارک بازم یه خاطره جدید دارم که می خوام براتون تعریف کنم!...... روز اول............ امروز کلاس فوق العاده برامون گذاشتن توی کلاس کار ما فقط نامه نگاری بود (بچه های بهاره........) بعد از کلاس زودی با تارا و فاطمه و مهسا رفتیم نمایشگاه تو راه نزدیک بود توسط (ازرائیل ......) دستگیر بشیم والی خوشبختانه تونستیم فرار کنیم من وتارا از اونها جدا شدیم با تارا رفتیم نمایشگاه وکلی خندیدیم وکتاب خوندیم و یه کار دیگه کردیم (رفتیم نقاشی کشیدیم) واقعا خوش بود نقاشی (مهران وسعید)کار من و(قلب های عاشق) کار تارا خلاصه خیلی خندیدم.......... حالا روز دوم.......... امروز چهارشنبه است وما دین وزندگی داریم می خوام صحنه کلاس رو قبل از ورود خانم مون توصیف کنم........ من(زهرا tnt ) با تارا رفتیم روی تریبون و بچه هارو اذیت می کنیم وشعر (منی که مغرور بودم از عاشقی دور بودم.........)رو می خونیم ! لادن وفرنوش هم مثل (مارمولک) جلوی در کلاس سرک می کشن! بهاره هم طبق معمول میخونه :(ان شا الله.ان شا الله بشه) وما هم در جواب میگیم:(ان شا الله)و ادامه میده: بهاره خانوم عروس بشه(ان شا الله) اقا محسن داماد بشه(ان شا الله) صاحب هفت پسر بشه (ان شا الله)ودیگه نگم بهتره........! حالا دیگه خانوم میادو هر کس میره سر جاش می شینه! تارا امروز کنفرانس داره و میره برای کنفرانس من کف دستم نقاشی می کشم و شکل(t .b .z .f.n ) می کشم و به هم نشون می دیمم و میخندیم ! وقرار شده ظهر برای نهار تخم مرغ بخوریم(تا یه ساعت دیگه می ذارش)! ما رفتیم خونه ودوباره اومدیم مدرسه با اقای (کمندی و خاک سبز ) کلاس داشتیم و بازم سر کلاس اقای خاک سبز کلاس ترکید(خانم بنفشیان)! بعد از کلاس با فاطمه رفتیم نمایشگاه دوباره نقاشی کشیدم خیلی خوش گذشت... وتا یه روز دیگه نمایشگاه برپا است ومن امروز می خوام دوباره برم........ من نمي دونم ولي ميگن مي خواد وقت نمايشگاه تمديد بشه پس تا بعدا بااااااااااااااااااااي قربان شما زهرا tnt |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:19 توسط زهراtnt |
|
|
زنگ هندسه.....
امروز یکی از باحال ترین روزها بود سر زنگ هندسه ..... طبق معمول خانم ........( اهـ) اومد ویه سوال داد گفت کسی مشکل نداره وهمه گفتند(نه) به جز من و بهاره که اون خودش دلیل داره! ............ حالا دلیلش رو بهتون میگم ............. سوال: باتوجه به اندازه ها مشخص کنیدکه طول قد (محسن)را مشخص کنید؟ حالا خانم هم که پافشاری من را میدید البته به خاطر بهاره گفت : خوب بهاره بیاد سوال را حل کنه!....................... بهاره هم رفت و سوال رو حل کرد ........... وسط سوال خانم دستشو گذاشت روی کلمه ( B) وگفت:این چیه؟ از شانس بد ما فكر كرديم دست گذاشته روي شكل وگفتم محسن و در همين لحضه بود كه كلاس مثل بمب تركيد و... ابروي ما رفت ولي همش به خاطر بهاره بود ! ولي واقعا روز خوبي بود............. I LOVE U |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:41 توسط زهراtnt |
|
|
بنام او که نام او حقیقتا ارامبخش دلهاست
یه سلام دوستانه و انقلابی به تمام دوستان عزیز ایام دهه فجر بر همگی مبارک
امروز شنبه در تاریخ ۲۰/۱۱/۱۳۸۶ ساعت۱۶:۲۵ من زهرا (سامي ) در كلاس جغرافيا با فاطمه نامزد شديم
پس پيوندمون مبارك
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 22:33 توسط زهراtnt |
|
|
بازم سلام!!!
وحالا به ادامه داستان توجه کنید دوتادختر خانم جلوی در کافی نت و هوا بس ناجوانمردانه سرد است......... ازاین مغازه به ان مغازه ومی پرسند اقا شما تلفن دارید؟........... بالاخره یکی از دخترها(زهرا) رفت توی جوشکاری وتلفن زد و.................... همین لحظه بو که زنگ دبیرستان دخترانه به صدا در اومد ودخترها ریختند تو خیابون .......... طبق معمول پسرهای علاف هم دنبالشون................
خلاصه دخترها (زهرا فاطمه ) با.......... رفتند و... قصه ما به سر رسید فاطمه به زبانکده رسید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:59 توسط زهراtnt |
|
|
پول زور بده...
بازم سلام!!!!
ودو دختر تنها در کافی نت مشغول چت کردن.... وبالاخره فاطمه نتونست از من پول زور بگیره...........
چون در حد این کارا نیست...... این قضیه رو دنبال کنی تا بعد واین داستان ادامه دارد..................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4:19 توسط زهراtnt |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای عشق مددی کن که به سامان برسیم
چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یارو یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم من زهرا(tnt) متولد 22 ابان سال 1370 هستم و خاطرات مدرسه خودمون رو براتون نوشتم امیدوارم که خوشتون بیاد |
| پیوندهای روزانه |
|
برو بکس رپر امارات برو بکس رپر امارات برو بکس رپر امارات آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|